حال همه ما خوب است اما تو باور مکن...
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟...
آنسوی پرچین گریه ها،سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهه ی دریا نیست...
بیا برویم...آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است ،همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی است...
می توانیم بدون تکلم خاطره ای حنی کامل شویم...
می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ی ساده قناعت کنیم....
من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه،هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم...
من خودم هستم!بی خود این آیینه را روبروی خاطره مگیر...
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است؛"تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم..."
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم...صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند...
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود..صبوری میکنم تا طلوع تبسم....

پرس و جو نکن...حالم خوب است...
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۴ ساعت 11:29 توسط شڪسته بـــال
|
«ای خوشا زخود رفتن مست خلسه ای خونین