رفت...

با تو تمام بهشت را گشته بودم...شیدا...

با تو تمام شهدا را زندگی کرده بودم...هرچند کوتاه...

با تو هوایی بودم و حالی ام نبود که چه جواهری را در کنارم دارم...

می دانستم عاشق شهید کاوه ای...همانطور که می دانی عاشق شهید........ام...

جنوب که رفتم این آخری-عاشورای 94-که دلت با من همراه این سفر بود،

برایت یکی از پوسترهای شهید کاوه را خریده بودم تا وقتی دیدمت،با دیدنش لبخندت را ارزانی ام کنی...

اما چه دیدنی؟...زیر بارون...روی تابوت...

مُهر فکه که یادت هست؟...برایم به یادگار از جنوبی که رفته بودی آورده بودی اش...

به یاد همان مُهر،برایت تربت شلمچه آورده بودم...

به یاد دوران خادمی شلمچه که باهم خادمِ خادم ها شده  بودیم و قند در دلمان آب شده بود که نوبت خادمی مان با هم افتاده...

به یاد روزهایی که باهم پرواز کردیم...

به یاد شوق و ذوقت که برای شهدا از سقاخانه ی امام رئوف آب تبرک آورده بودی و بر مزار هر شهید می ریخنی...

آخ که نشد نمک تبرک امام رئوفی که داده بودی بهم را بین خادمان قسمت کنم ...دستم مانده ....

خواستم بیایم ببینمت...ولی دیر شد رفیق...

و تو با آن وصیت نامه ی عارفانه ات،تا آخر عمر دیوانه ام کردی رفیق...

آن طرف،پیش ارباب،یادمان باش...

شاید این اربعین قسمتم شود و به پابوسی اش بروم...این زیارت به نیابت توست رفیق...

روحت شاد عزیزترینم...


+پ.ن :به یاد عزیزی که ناگاه در بهت و ناباوری رفت...

+پ.ن :مرگ نزدیک تر از آن چیزی است که حتی فکرش را بکنی...هر لحظه آماده رفتن باشیم...

+پ.ن : هیچ چیز مثل مرگ،همیشه تازه نیست...

+ کاش مثل تو برم....مثل شهدا...

بوی شهادت

بو بکش!

بو می آید...بر مشامم بوی شهادت می رسد...

شعفِ رسیدن به تو امانم را بریده عزیز...

نکند جا بمانم..نکند از آنهایی باشم که لحظه ای تعلل مرا عمری پیشمان کند...

می دانی که!داستان "سلیمان بن صرد خزاعی ها" باز هم به تلخی تکرار می شود...

نکند جلوی اسم مرا حضرت مادر(س) تیک نزند...می ترسم وقتی اسم مرا می خوانی آماده نباشم...

توفیقم ده که ببندم بار و بنه ام را...می دانم وصال نزدیک است...

بطلب که این خون،جاری شود در راهت...بطلب که عطش،در تمام شریان های وجودم به یکباره فوران کند...

من بوی شهادت را می شنوم...تو چطور؟...