بسم رب الحسین

جوانی هفده-هجده ساله میزد؛با گونه ای که به رسم عزا،خاک غم بر آن کشیده بود...

مستاصل که دیدمان،با زبان بی زبانی خواست گره از کارمان باز کند...

دینار نداشته مان را از جیبش درآورد و با فروشنده،خرید ما را حساب کرد...مخالفت کردیم...

با زبان اشاره کلی بالا و پایین پریدیم که نه!از جیب خودت نه!...اصرار مارا که دید،دوید(!)...تا مبادا پولش را پس بدهیم...

در اوج شرمندگی و شعف از کمکش... از دور دستش را به نشان احترام نظامی بالا برد و داد زد...."رهبرم خامنه ای"...

و باخنده ای از رضایت،در هیاهوی عشاق الحسین ناپدید شد...

و در سیل این جمعیت مجنون،ما بودیم و چشمی که می بارید... عمود 657...