دلم دیگر تاب ماندن ندارد...

امسال عازم می شوم...بی هر تعلقی...باید ببینمت محبوبم...

باید ببینمت که جنونِ دیدارت مدام باعث می شود این بال های زخمی را به در و دیوارِ این قفس بکوبم...

می آیم تا ببینمت...تنها می آیم...

کاش می فهمید یکی،شوق شهادت چیست...

کاش می فهمید یکی،کسی اینجا چه شب ها که از شوق شهادت خواب به چشمانش نیامده...

کاش می فهمید یکی،نمازهای بی تاب و بی قرار کسی که وقت و بی وقت

سر سجاده پیدایش می کردی،با چشمانی نمور که نمی دانستی از شوق وصال است یا از درد فراق...

کاش می ماندی و تمام قصه را تا آخرش می شنیدی که شاهنامه آخرش خوش است،

وقتی شاه،حسین(ع) است...و نوکر که ماییم...

کاش در لباس سرخ شهادت ببینمت عزیز!که آرزویم برایت تنها همین است و بس...

که کمال تو،نهایت آنچه دوست داری باشی و آنچه محبوب دوست دارد باشی ،این است...

و من چرا خودخواه باشم،وقتی می دانم خوشحالی ات در پریدن و پرواز است...

خودم سکوی پروازت می شوم...شک نکن(اگر این دل بگذارد که از تو دل بکنم و عاشقانه راهی ات کنم تا به خدا برسی...)

کاش در لباس سرخ شهادت ببینمت عزیز!